فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟ با محمدرضا

همین الان پست محمدرضا شعبانعلی راجع به ترس و ولع در زندگی خواندم.

همانطور که محمدرضا گفته بود از این موضوع جملات مینیمال شده ای خوانده بودم، اما خوشحالم که محمدرضا بحث را باز کرد تا بیشتر بفهمم.

محمدرضا شاخص ترس و ولع رو در زندگی تعریف می کند و به این نتیجه می رسد که هر شخص در زندگی بر اساس اینکه در کدام سر این طیف قرار دارد تصمیم‌گیری می‌کند. برای مثال افرادی که از ترس تنها ماندن در بزرگسالی ازدواج می کنند را افراد فرار کننده از ترس، و کسانی که به شوق ماندن در کنار شخصی خاص تن به این کار می‌دهند را دنبال کننده آرزوها یا ولع کار تعریف می کند.

اگر الان بخواهم تصمیماتم در زندگی را مرور کنم، احتمالا از اولین تصمیمات جدی ای که برای تعقیب آرزوهایم گرفتم، تلاش برای قبولی در تیزهوشان راهنمایی بود که البته با توجه به اینکه ترس و ولع به صورت صفر و یک نیست و یک طیف میباشد، این تصمیم خیلی در انتهای این طیف قرار نداشت. در نتیجه بعد از رسیدن به هدف، شوق آن نیز از بین رفت و بنده تا سالها هیچ علاقه ای به کاری که در مدرسه می کردم نداشتم!

در اوایل دوره دبیرستان به مشکلات درسی زیادی برخورده بودم و مادر من فداکارانه مرا مجبور می کرد روزانه چند سوال از درس ریاضی(مشکل اصلی من) را حل کنم و اثار حل ان را به او نشان دهم. احتمالا این تصمیم در نهایت قسمت ترس از شاخص یادشده قرار دارد! که البته از آن بسیار خوب نتیجه گرفتم! به طوری که انگیزه ای شد برای ادامه درس خواندن و تعدیل عقربه ی این طیف!

شاید دومین تصمیم مهم من در ادامه ی زندگی درس خواندن دوباره در ابتدای سال سوم دبیرستان بود. دقیقا نمی دانم در ابتدا، این تصمیم حاصل کدام قسمت طیف بود. هیچ فشاری از سوی خانواده برای درس خواندن من در آن مقطع زمانی به دلیل مشکلات آن زمان نبود. اما من هم هدف مشخصی نداشتم. فقط یادم است که می خواستم درس بخوانم. مانند تام هنکس در فیلم فورست گامپ، که بعد از جدایی جین، فقط می خواست بدود؛ و این کار را تا سال ها ادامه داد! خلاصه بعد از ۲ ماه درس خواندن فورست وارانه، مطمئنم که عقربه به منتها علیه سمت ولع نزدیک شده بود! با این که نتایج امیدوار کننده ای نمی گرفتم اما هدف رتبه ۲ رقمی داشتم.

خوشبختانه مقتدرانه به این هدف رسیدم و راهی دانشگاه شدم، و دقیقا دوباره همان اتفاقی افتاد که در تیزهوشان راهنمایی گریبانم را گرفته بود! درس می خواندم از ترس افتادن! تقریبا اگر از پاس شدن درس خیالم راحت بود، آنقدر کنار میگذاشتمش تا این خیال اسوده کاملا از بین برود! (هرچند الان هم فقط یک تفاوت با قدیم دارم؛ دیگر ترس افتادن را تحویل نمی گیرم!)

البته تعریف رویا هم مقوله‌ی دیگری است. به نظرم اگر آدم بخواهد نزدیک به سر طیف ولع حرکت کند، باید هدف اصلی‌ای داشته باشد که هیچ وقت به آن نرسد(!) اما در مسیر رسیدن به هدف اصلی، هدف های ثانویه ای تعریف کند و به سمت آنها میل کند. البته رسیدن به این هدف هم کار سختی‌ست.

از زندگی خودم که بگذرم به نظرم ممکن نیست که یک شخص همیشه در سر طیف ولع باشد. نه این که کسی اراده اش را نداشته باشد، بلکه کسی کاملا به سمت رویاها حرکت می کند که عمیقا ترس را چشیده باشد! تجربه کرده باشد و بداند فشارهایی که از طرف محیط به ما اعمال می شود، واقعا آنقدرها هم خطرناک نیستند! طوری که جلوه می کنند سخت نیستند!

محمدرضا برای دسته‌بندی افراد نموداری هم کشیده بود و سه خط بر روی آن بود که نماینده ی ۳ دسته‌ی کلی انسان‌ها بودند.

تصمیم گیری ترس ها و رویاها

دسته افراد عمودی برایم جالب بود! بعضی وقت ها فکر می کنم اصلا زندگی یعنی همان! که آدم به دنبال خوش هایش برود و هروقت در مضیقه بود شروع به تلاش کند! البته بعدا (که الان هم جزء آنها باشد) به این نتیجه می‌رسم که خوشی واقعی چیز دیگریست!! و به دنبال خوشی های واقعی که همان رویاهای خودم باشد می‌روم!


متن پیش روی شما را یک ماه پیش نوشته بودم. هنوز مطمئن نشده بودم که می توانم به یک سایت شخصی پایبند باشم! گفتم اگر فی البداهه متنی توانستم بنویسم، ادامه خواهم داد. نتیجه اش را میبینید.

 

یدگاه‌های “فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟ با محمدرضا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *