با من ز ماشین حرفی نزن

نزدیک به دو سال پیش بود که خواستم یه ویدئو توی ایستاگرام آپلود کنم. یه قسمت از انیمیشن «من نفرت انگیز» بود که خیلی دوستش داشتم. گوشی عزیز که کلا با زغال به اینترنت وصل می‌شد. واسه همین مجبور می‌شدم با تبلتم پست بذارم. نمی‌دونم چرا هربار می‌خواستم ویدئو آپلود کنم تبلتم هم به مشکل می‌خورد. این شد که بعد چندبار تلاش، گوشی هم اطاقیم رو قرض گرفتم، با هزار بدبختی کلیپ رو منتقل کردم به گوشیش. اما باز هم نمی‌دونم چی شد، فرمتش خراب بود، فایل ناقص بود، اینترنت بد بود که هر کار کردم حتی از گوشی رفیق هم نشد آپلود کنم. آخر کلیپ رو همراه با یوزرنیم و پسورد فرستادم برای یکی از اقوام و گفتم از فلانجا تا فلانجاش رو با فلان کپشن آپلود کنه. ایشون بلاخره تونست پست رو ارسال کنه. و من با خیال خوش رفتم که با دوستان فوتسال بازی کنم تا بیام ببینم چندتا لایک خورده و کیف کنم.

اومدم می‌بینم یه پیغام عجیب غریب از اینستاگرام اومده که به مضمون میشد: «محتوای شما به دلیل مغایرت با قوانین کپی‌رایت حذف شد اگر مطمئنید که …» چندتا دکمه داشت و زدم به این مضمون که «غلط کردی نقض کپی‌رایت فرض کردی اینو. ما اصلا زیر ۳۰۰۰ میلیاردو روند می‌کنیم…» و خلاصه اراجیفم رو اینستا قبول کرد و پستم رو برگردوند اما چون پست قدیمی حساب میشد دیگه توی تایملاین بالا نیومد و عملا یه پست سوخته حساب میشد.

اصلا اونقدر افسرده شدم که اون پستی که اون همه براش زحمت کشیدم هیچ شده که با یک پست طولانی، خداحافظی خودم رو از میادین اینستاگرام اعلام کردم. 

بعد یه مدت پشیمون شدم از اون پست. از این بابت که حداقل بدون اینکه حرفی بزنم پاشم برم. نه اینکه جار بزنم بگم آهای ملت من دیگه رفتنی شدم. اما الان که فکر می‌کنم می‌بینم اگه اون پست رو نذاشته بودم حداقل ده بار تا الان برگشته بودم اینستا و کلی وقت به فنا داده بودم.

همه اینا رو گفتم که بگم که این مطلب رو دارم می‌نویسم که بتونم در چند ماه آینده، در مقابل وسوسه‌ی ماشین‌دار شدن مقاومت کنم. مخصوصا الان که مادرجان یه چهارچرخی به نام بنده نوشته و منم می‌دونم که اگر اون یه روز برسه به زیر پا، دیگه دل کندن ازش محاله. (ر.ک. دن اریلی)

ظاهرا ماشین داشتن اول از همه کلاس داره. بلاخره حداقل یه ارابه‌ای هست که به اراده‌ی شما از نقطه‌ی A می‌رود به نقطه‌ی B. (وا مصیبتا!) تازه هروقت هم بخوای بیای یا بری اینور و اونور دستت بازه. یعنی اصلا می‌طلبه که وقتی بیکاری بری اینور و اونور تا این پول کوفتی که مستقیما یا غیرمستقیم با گمرک ریختی تو دهن خودروسازهای داخلی خرجش دربیاد و به قولی «حلال شه». اصلا این جسم آهنی یه ابزار جفت‌گیری و تولید مثل هم حساب میشه که خودتون مصداق‌هاشو می‌دونین. حتی می‌تونی بشی یه تهرانی اصیل و هر آخر هفته راه بیوفتی سمت جاده شمال، استوری اینستا از آهنگ داخل ماشین بذاری، (فاصله‌ی موبایل از شیشه جلو، بسته به مدل ماشین، تعیین می‌شود.) سُک سُک کنی، و با سیل عظیم میهن دوستان دوباره برگردی به شهر لعنتیت.

دیگر هزینه‌ی اسنپ و تپسی هم نمی‌دی و یا اصلا لازم نیست در صفِ «شرف‌خوردکن» شلوغی‌های مترو یا BRT وایستی. یا مثل من صبر کنی تا یکی از همکارات که مسیرش باهات یکیه راه بیوفته تا تو هم انگلش بشی. خلاصه اگر حساب کتاب بکنی ظاهرا ماشین داشتن به نداشتن حتی از نظر مالی هم می‌صرفه.

اما یه جایی هست که ماشین داشتن رو برای من سخت می‌کنه. اونم انرژی ذهنی‌ای هستش که برای ماشین باید بذاری. همین الانش که ماشین نیومده من ۳ ماهه که باید برم مرکز تعویض پلاک اما همش دارم پشت گوش میندازم. وقتی بیاد باید ببرم گارانتی (خنده‌ی حضار!). حالا این که چندبار بیشتر نیست. هر هفته باید بنزین بزنم یا نه؟ هر روز باید دغدغه داشته باشم که بنزینم تموم نشه یا نه؟ حواسم به دوربین باشه که «انداخت» یا نه؟ توی پارکینگ کوچولوی خونه به سختی پارکش کنم که نخوره به ماشین همسایه شاکی بشه. میرم جایی حتما جای امن پارک کنم و ده جور وسیله‌ی امنیتی بچسبونم بهش که دزد نزنه . تهش هم کاملا خیالم راحت نباشه. برگشتنی نیام یهو ببینم افسر جریمه نوشته. یا یه کم‌شعوری مالیده باشه در رفته باشه. یا یه نفر حالش بد بوده کلید انداخته روی در تا کمبودهاش جبران بشه.

از همه مهمتر، وقتی توی تاکسی هستی رانندگی بد مردم مشکل تو نیست. یا حداقل مشکل passive ای هستش. مال بقیه‌است. تو فقط تا وقتی توی ماشینی ذی‌نفعی. اونم در حداقلی‌ترین حالت. وقتی پیاده شدی دیگه مهم نیست که برای ماشین یا راننده چه اتفاقی افتاد. ولی وقتی میشینی پشت فرمون میشه یه مشکل active که خودت ذی‌نفعشی. باید مراقب باشی ماشین بغلیت که داره توی اینستا کامنت می‌ذاره یهو نیاد رو سپرت. یا اونی که داره گروه خانوادگی چک می‌کنه دعوا نکرده باشه یهو با یه بوقت قفل فرمون دربیاره برات.

بعد حالا همه‌ی این‌ها واسه‌ی وقتیه که هنوز همه چیز رو به راهه. اگه خدای ناکرده یه مشکلی پیش بیاد ماشینو می‌خوای پیش کی ببری؟ تصادف کنی، آدم قابل اعتماد از کجا می‌خوای پیدا کنی؟ من یه گوشی می‌خواستم تعمیر کنم عزا گرفته بودم از بس پیش این و اون بردم و تهش به شعورم توهین شد. چند روز دپرس بودم برای یه گوشی یه تومنی. حالا با من از ماشین حرف می‌زنین؟ کآم آن بادیز!

تازه تا وقتی ماشین نداری، تو فقط ماشین نداری. اما وقتی ماشین داری، یه ماشین داری که نسبت به فلانی مدل بالاتره اما از فلانی مدل‌پایین‌تر. فلانی هم عوض کرده یه مدل بالاتر گرفته تا از تو کم نیاره و تو هم اگر بخوای کم نیاری باید بری یکی دیگه بگیری یا حداقل زور بزنی تا خودتو قانع کنی که تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.

کوین کلی توی کتاب The Inevitable اش می‌گفت که تقریبا هرچیزی که الان با پرداخت یه مبلغ اولیه، مالکیتش رو صاحب می‌شید، یه روزی تبدیل به یه سرویس سابسکریبشن میشه که ماهانه حق عضویتش رو می‌پردازید. مثال اکستریمی که خودش هم می‌زد در مورد کفش بود. می‌گفت شما الان میرید کفش می‌خرید اما چندسال دیگه میگید «کفشینگ می‌کنم» یعنی سرویس اجاره کفش می‌گیرید.

شرایط جوری هستش که این رویه رو ما تو کشورمون زودتر از بقیه مثال‌ها، در مورد ماشین خریدن تجربه می‌کنیم. درسته که الان من باید جواب بدم که ?Why you have machine, No اما دور نیست (یا دیر نیست؟ امان از دست این رفقای کرمونی) اون روزی که فقط اون‌هایی که می‌خوان ماشین داشته باشن نیاز به دلیل قانع کننده داشته باشن.

آخرین دلیل هم این که پولم کجا بود :)))

معرفی علی قنواتی

علی قنواتی

صبح نمی‌دونم چی شد که به ذهنم رسید یکی از لینک‌هایی که چند روز پیش یکی از دوستام توی گروه‌های تلگرامی فرستاده بود رو باز کنم و بخونم. مقاله‌ای نسبتا طولانی در مورد جناح‌بندی‌های سیاسی در ایران. خیلی خوشم اومد و رفتم در مورد نویسنده‌اش سرچ کردم. «علی قنواتی». به وبلاگش توی خبرآنلاین رسیدم. اینطوری معرفی کرده بود خودش رو:

روزنامه‌نگار و مدیرفرهنگی | متولد خرمشهر ۱۳۵۲ | دانش‌آموخته دانشگاه صنعتی شریف | مؤسس نشریاتی چون نقطه‌سرخط (۷۲)، سروش جوان (۷۸)، روزنامه‌شریف (۸۰)، کاشف، کلیک و نسل‌سوم (روزنامه جام‌جم ۸۰تا۸۲)، همشهری‌جوان (۸۳)، گروه مجلات همشهری (داستان، سرزمین‌من، سرنخ، آیه، تماشاگر، دوره جدید دانستنیها و… ۸۶تا۸۸) | مؤسس سازمان تلویزیونی سوره (۹۲)، مشاور ارشد و قائم‌مقام سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران (۸۹)، عضو هیئت مدیره روزنامه همشهری (۸۶تا۸۸)، مشاور فرهنگی وزیر و مدیرکل روابط عمومی وزارت نفت (۸۴تا۸۶)

این لیست شاید خیلی جامع به نظر بیاد اما ما آدم‌ها که ماشین کارخانه‌ای نیستیم که بشه اینطوری شناختمون. واسه همین رفتم کل مطالب وبلاگشو خوندم. مطالب اونقدر جذاب و گیرا بودند که تا صفحه‌ی چهارم گوگل رو هم به دنبال مطالبی ازش گشتم. (آخرین باری که یادم میاد تا صفحه چهارم گوگل رفتم، هنوز ویندوز XP داشتم.)

الان که ساعت ده شبه این جستجو و مطالعه تموم شد.

ظاهرا رسانه‌ی اصلی علی قنواتی توییتر هستش. اون مطلبی هم که من ازش خونده بودم، یک رشته‌توییت بود که توسط گروه خبری روزاروز به خوبی به هم متصل شده بود. اگر می‌خواید با ایشون بیشتر آشنا بشید پیشنهاد من برای شروع همین مطلب هستش. (لینک مطلب.) اگر این مطلب رو خوندید و مایل به شناخت بیشتر بودید می‌تونید سری به وبلاگشون خبرآنلاین بزنید که توی پاراگراف اول پست بهش لینک دادم. اگر بازهم عطشتون ادامه داشت اکانت توییتر ایشون با اسم «خِرَدو» گزینه‌ی مناسبی هستش تا هم با خودشون و هم با پروژه‌ی رمان‌جیک آشنا بشید.

پی‌نوشت: چند روزی بود که همش غر می‌زدم که این توییر چقدر رسانه‌ی مسخره‌ایه و ما رو فلان کرده و بهمان. به این نتیجه رسیده بودم که حتی اگر عمیق‌ترین آدمی که می‌شناسی رو هم بذاری توی این چرخ‌گوشت محتوا، در بهترین حالت چندتا فکت تحویل می‌گیری که هیچ‌جوره هم نمی‌تونی جای دیگه‌ای درست ازش استفاده کنی. مثل این:


ولی تلاش علی قنواتی برای فرهنگ‌سازی در توییتر و استفاده‌‌اش از رشته‌توییت‌ها بهم اثبات کرد هرچقدر هم که یک رسانه بر خلاف چیزی که دوست دارید بایاس داشته باشه، باز هم میشه باریکه‌ی امیدی به سمت اهداف در اون باز کرد.

کرانستان بلاک‌چین‌ها Extremistan of Blockchains

پیش‌نوشت: این مطلب، الهام گرفته از نوشته‌ی دیگریست. نسخه‌ی اصلی و مفصل‌تر در New York Times (حدود ۹۰۰۰ کلمه انگلیسی)

همانطور که می‌دانید اینترنت توسط تعدادی محقق که از دولت آمریکا برای تحقیقاتشان سرمایه جذب می‌کردند توسعه پیدا کرد تا این امکان را فراهم کند که دو کامپیوتر بتوانند ارتباطی بدون نقص با هم داشته باشند. به سنت معمول کارهای اکادمیک، پس از حدود بیست سال نتایج این تحقیقات در قالب یک پروتکل استاندارد منتشر شد تا همه بتوانند به رایگان از آن استفاده کنند. مشابه همین اتفاق برای پروتکل‌های ارتباطی ایمیل (POP, IMAP, SMTP) هم رخ داد و هرکسی می‌توانست بدون اینکه ریالی به سازندگان این پروتکل بپردازد، از امکاناتی که اون‌ها ایجاد کرده بودند در بستر اینترنت ( که اون هم پروتکل مشابهی بود) استفاده کند. GPS هم کمابیش به همین شکل به دست عموم مردم رسید. (قبل از انتشار، توسط ارتش آمریکا توسعه و استفاده می‌شد.)

ویزگی مشترک همه‌ی این پروتکل‌ها این بود که کسی مالک این پروتکل و محتویات داخل آن نبود و کسی همه‌ی اطلاعات رو نداشت. (یا نمی‌توانست داشته باشد.) طبیعتا مالک هر اطلاعاتی، کسی بود که ان را تولید کرده بود. لایه‌ی اول تکنولوژی‌هایی که در آن سال‌ها توسعه داده شد عموما این ویژگی مشترک را داشتند. طبعا نقاط خالی‌ای هم در این پروتکل‌ها پیدا می‌شد. برای مثال، نحوه‌ی ارسال و دریافت نامه مشخص بود، اما مکانیزمی برای ارسال و دریافت پول وجود نداشت. یا مکانیزم مشخصی برای تعیین هویت افراد و مشخص کردن ارتباطات افراد تعیین نشده بود. به دلیل همین کم و کاستی‌ها، در لایه‌ی دوم این تکنولوژی‌ها، شرکت‌های خصوصی، سرویس‌هایی را بر روی همین پروتکل‌ها سوار کردند تا بتوانند این ضعف را جبران کنند. مانند فیسبوک و اینستاگرام که عملا به شناسنامه‌ی آنلاین افراد تبدیل شده و شما حتما در سایت‌های مختلف گزینه‌ی Sign in with Facebook رو مشاهده کرده‌اید. همچنین بانک‌ها و موسسات مالی کار پرداخت‌های مالی را روی لایه‌ی قبلی سوار کردند.

خانه‌ی اجاره‌ای

همانطور که گفتیم، در وب، هیچکس صاحب کل صفحات وب نیست. شما اگر صفحه‌ای داشته باشید، صاحب آن هستید اما کسی نیست که بتواند به شما اعمال زور و مطالب شما را ممیزی یا کنترل کند. (فرض کنید اینجا سوئیس است.) همچنین قوانین جاری در پروتوکل به راحتی قابل تغییر نیستند و حتی اگر باشند، افرادی که این حق را دارند، کاملا متکثر هستند و قدرت‌های تقریبا برابری دارند. اما در سرویس‌هایی مانند فیسبوک، مالک محتواهایی که شما در ان ساخته‌اید، فیسبوک است و می‌تواند محتواهای شما را به دلخواه خودش کنترل کند. شما هم نمی‌توانید این محتواهایی که در آن تولید کردید را به راحتی از این شبکه به شبکه‌ی اجتماعی دیگری منتقل کنید. ضمنا قدرت مطلقه‌ی تغییر در این سرویس در دستان مالکان آن است. این قدرت مطلقه، این امکان را هم برای فیسبوک ایجاد می‌کند که بدون مشاوره با افراد، اطلاعات آن‌ها را به آژانس‌های تبلیغاتی بفروشد و از آن‌ها کسب درآمد کند. طبیعتا این شرکت‌ها هم همه‌ی تلاش خود را می‌کنند تا بتوانند حداکثر درآمد ممکن را از ما کسب کنند و در این مسیر از درگیر کردن بیش از حد شما با هر مطلبی (هرچند که بی‌فایده باشد یا حتی دروغ) ابایی ندارند. دیده‌ایم که در نتیجه‌ی آن حتی بر سرنوشت کشورها هم با تغییر مسیر انتخابات‌ها تاثیر (عموما منفی) گذاشته‌اند.

فرض کنید اگر قرار بود همان GPS را شرکت‌های خصوصی ارائه دهند، ابتدا باید سال‌ها شاهد جنگ شرکت‌های مختلف برای ارائه‌ی سرویس دقیق‌تر و به صرفه‌تر می‌بودیم و درنهایت که به قول نسیم طالب در این کرانستان یک بازیگر بزرگ باقی‌ماند، همه از او سرویس می‌گرفتیم. تا اینجا همه چیز خوب است اما بعد از مدتی که همه‌ی اطلاعات شخصی ما توسط این شرکت خصوصی ضبط و ذخیره شد باید منتظر تبلیغات‌های بر پایه مکان حضورمان می‌بودیم و چاره‌ای هم نداشتیم که از همین سرویس استفاده کنیم چون شرکت‌های رقیب به دلیل عقب ماندگی چند ساله، توان رقابت با بازیگر بزرگ را ندارند.

به عقب برمی‌گردیم؟

حال چرا این دو لایه با این تفاوت‌های اساسی ایجاد شدند؟ اگر مشکلاتی یا فرصت‌هایی باعث ایجاد سرویس‌ها به جای پروتکل‌ها شدند، ما چگونه انتظار داریم بتوانیم قدمی رو به عقب برداریم؟

گفته می‌شود دو عامل اساسی در این روند تاثیر گذار بوده.

۱- زمانی که لایه‌ی اول این تکنولوژی‌ها در حال توسعه بود، چندان حوزه‌ی جذاب و پر سر و صدایی نبود و افرادی که در آن حضور داشتند، عموما دانشمندان و علاقه‌مندانی بودند که انگیزه‌ی اصلی آن‌ها یا کارهای مطالعاتی بوده یا حداقل سرمایه‌ی چندانی در این حوزه وجود نداشت که برای آن حرص داشته باشند. اما در سال‌های حدود ۲۰۰۰ میلادی که سرویس‌های لایه‌ی دوم در حال توسعه بودند، سرمایه‌گذاران با طمع رفتن ره چند ساله در یک شب، میلیون‌ها دلار به شرکت‌های داخل گاراژی تزریق می‌کردند، حتی قبل از داشتن محصولی. در این شرایط، برای جوابگو بودن به سرمایه‌گذارها، توسعه دهندگان نمی‌توانستند حاصل تلاش‌های خود را به رایگان در اختیار دیگران قرار دهند.

۲- فرض کنیم که در سال ۲۰۰۰ هستیم و می‌خواهیم شبکه‌ای مانند اینستاگرام را توسعه دهیم. در این صورت نیاز داریم که بتوانیم عکس‌های کاربران را در دیتابیس‌های خود ذخیره کنیم. انجام اینکار نیازمند ده‌ها هزار سرور و البته تلاش شبانه‌روزی متخصصان حرفه‌ای این حوزه است و برای پرداخت این هزینه‌ها، چاره‌ای نیست جز این که تبلیغاتی هم در بین عکس‌ها نمایش داده شود. و اگر راهی هست که بتوان افراد را بیشتر با این سرویس درگیر کرد که چه بهتر. در نتیجه بازهم می‌رسیم به همان شرکت سیاه هیولایی که از آن می‌ترسیدیم.

خوب برای اینکه بر این مشکل فارغ شویم، عموم راه حل‌ها را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد. گروه اول که انتظار دارند دولت‌ها بتوانند با اعمال فشار و وضع قوانین شرکت‌ها را به استفاده‌ی اخلاقی‌تر از امکاناتی که در دست دارند مجاب کنند. همه می‌دانیم که دولت‌ها اولا کندتر و کودن‌تر از آن هستند که بتوانند در مقابل مشکلات روزافزون این تکنولوژی‌ها تصمیمات درست بگیرند. دوما اگر بتوانند هم گاها قدرت این شرکت‌ها از قدرت دولت‌ها بیشتر می‌شود. گروه دوم هم سعی می‌کنند با توصیه‌ی مردم به زندگی پرهیزکارانه‌تر ان‌ها را از (خوبی‌ها و بدی‌های توامان) تکنولوژی دور کنند. که می‌دانیم هم مردم به راحتی گامی که به جلو برداشته‌اند را عقب‌گرد نمی‌کنند.

گفتیم که می‌توانیم این تکنولوژی‌ها را به دولایه‌ی پروتکل‌های پایه (مانند وب، ایمیل، ارسال فایل و…) و سرویس‌هایی که بر آنان سوار هستند (مانند گوگل، فیسبوک، تویتر، اینستاگرام و…) تقسیم کنیم. یک راه حل پیشنهادی برای کم کردن شر این سرویس‌ها این است که پروتکل‌های جدیدی توسعه دهیم تا نیازهایی که باعث ایجاد آن سرویس‌ها شده بودند، رفع شوند. برای مثال اگر نداشتن مکانیزم مشخصی برای تعیین هویت افراد باعث ایجاد اینستاگرام شده، پروتکل تعیین هویت بسازیم. در این صورت هر شخص، مالک هویتی است که در طی زمان برای خودش ساخته است و لزومی به پای‌بندی به شبکه‌ای که برایش اطلاعات مناسبی نشان نمی‌دهد ندارد.

تغییر پارادایم

اکنون می‌رسیم به بیتکوین که از نظر متخصصان این حوزه، توانسته هر دو مشکل مالی و فنی که در بالا گفته شد را حل کند. بیت‌کوین خود را در ابتدا روشی برای انتقال پول بدون واسطه معرفی کرد. هرچند که شاید خود بیت‌کوین به عنوان یک cryptocurrency نتواند سال‌های زیادی دوام بیاورد، اما راه حلی که توانست برای این دو مشکل پیشنهاد کند، مسیر زندگی بشریت را تغییر خواهد داد.

بیت‌کوین توانست با کمک الگوریتم‌های پیچیده‌ی رمزنگاری و محاسبات سنگین ریاضی، نیاز به دیتابیس مرکزی را در این نوع سرویس‌ها از بین ببرد. در عوض آن دیتابیس مرکزی همیشگی، اطلاعات به صورت رمزنگاری شده، در بین گستره‌ی وسیعی از کامپیوترهای شبکه، پراکنده شده اند (بلاک چین) و از ظرفیت آن‌ها برای ذخیره‌ی اطلاعات و انجام محاسبات استفاده می‌شود. در نتیجه‌ی این تغییر، هزینه‌ی نگه‌داری از سرویس‌هایی مانند بیتکوین، (بلاک چین‌ها) به صفر می‌رسد و حتی می‌توان گفت که پس از عرضه شدن این محصول، به مانند سایر پروتکل‌ها، این فرزند از والدین آن مستقل می‌شود و بدون کمک آن‌ها می‌تواند زنده بماند و حتی رشد کند. به عبارتی دیگر، سازندگان آن، کاملا در شرایط مساوی با دیگر بازیگران این عرصه قرار می‌گیرند و نمی‌توانند ادعای مالکیت این پروتکل و اطلاعات داخل آن را داشته باشند. همانطور که پس از عرضه‌ی بیت‌کوین، شرکتی مانند «بیتکوین و برادران» وجود نداشت که ادعای مالکیت بر آن را داشته باشد.

ولی قطعا راه‌اندازی و توسعه‌ی این پروتکل‌ها هزینه دارد و کمتر کسی پیدا می‌شود که محض رضای خدا چنین خدمتی به مردم ارائه کند. روش سنتی برای تامین مالی به این شکل است که در ازای فروش قسمتی از سهام شرکت، منابع مالی به شرکت تزریق می‌شده. حالا به به شکل حصوصی (PE) یا به صورت فروش عمومی در بازار سرمایه (IPO). اما از انجا که قرار نیست مالکیتی بر این پروتکل تعریف شود، روش جایگزین دیگری برای آن تعریف شد. ICO

Initial Coin Offering

در این روش، قبل از اینکه پروتکل نهایی شود و افراد بتوانند از آن استفاده کنند، توکن یا وجه رایج آن پروتکل (برای مثال بیتکوین، اِتِر یا گرام) را به فروش می‌رسانند. به این ترتیب هزینه‌های توسعه‌ی محصول پوشش داده می‌شود. همچنین رسم بر این است که توسعه دهندگان، قسمت اعظم سهم خود را، به جای وجه نقد، به صورت همان وجه رایج پروتکل دریافت کنند تا به قول نسیم طالب پای آن‌ها هم در موفقیت آن گیر باشد. به همین دلیل از همان ابتدا مقدار مشخصی از آن توکن را برای توسعه دهندگان ذخیره می‌کنند.

پروتکل در برابر سرویس

حال اگر فرض کنیم بتوانیم برای یکی از این سرویس‌های انحصار طلب، جایگزینی پیدا کنیم، چگونه این پروتکل می‌تواند با سرویسی که از قبل مشتریان خود را بدست آورده، مقاومت کند؟

حتما تا الان با اسنپ و تپسی آشنا شده‌اید. هر کدام مشتریان و رانندگان مربوط به خودشان را دارند و عموما مشتریان آن‌ها (چه رانندگان و چه مسافران) به راحتی نمی‌توانند از این دو اپلیکیشن به رقبای دیگری مهاجرت کنند. زیرا که رقبای آن‌ها، رانندگان و مسافران کافی را برای اینکه بتواند پاسخگوی نیاز مشتریانش باشد را ندارد. در نتیجه کنار زدن این دو رقیب در عرصه عملا غیر ممکن شده است.

حال فرض کنید پروتکلی داریم تا هرکس بتواند در آن اعلام نیاز به راننده برای رفتن به مقصدی را مشخص کند. (رقیبی برای اسنپ و تپسی) در این شرایط اپلیکیشن‌های مختلفی برای ارسال و دریافت درخواست در این پروتکل به وجود می‌آیند. همانطور که بروزِرهای متفاوتی مانند کروم و فایریفاکس برای استفاده از وب پدید آمد. همچنین شرکت‌های خصوصی مختلف می‌توانند سیستم‌های قیمت‌گذاری خود را در سیستم فعال کنند تا به محض این که یک مسافر درخواست سفر خود را ارسال می‌کند، با قیمت‌های مختلفِ شرکت‌های مختلف مواجه شود.

اما وقتی سرویس‌های سابق قبلا توانسته‌اند رانندگان و مسافران زیادی را جذب کنند، چطور می‌توان افراد را به استفاده از این پروتکل جدید ترغیب کرد؟ باز هم بیتکوین چاره‌ی کار را دیده بود. گفتیم که بیت‌کوین ذخیره و پردازش اطلاعات را بر عهده‌ی کاربران آن می‌گذارد. کاربران برای انجام این‌کار از پروتکل جایزه می‌گیرند. (پس از هر محاسبه در شبکه، مقداری بیت‌کوین تولید می‌گردد تا به افرادی که برای آن زحمت کشیده‌اند تعلق بگیرد.) همچنین بیتکوین این امکان را هم اضافه کرده که اگر تعداد افرادی که وظیفه‌ی نگه‌داری پروتکل را بر عهده دارند، کم باشد، مقدار بیشتری جایزه به آن‌ها تعلق بگیرد. با این تفسیر، انگیزه‌ای برای رانندگان ایجاد می‌کند تا در همان روزهای اول که افراد کمتری در آن حضور دارند، به آن بپیوندند. همچنین به دلیل نادر بودن این توکن‌ها و تولید کم آن‌ها در شبکه، ارزش آن‌ها روز به روز بیشتر می‌شود و افرادی که زودتر از بفیه بتوانند به این پروتکل کمک کند، جایزه‌ی بیشتر در زمان دریافت می‌کنند.

در این شرایط، هزینه‌ی انتقال از ارائه‌دهنده‌ای به ارائه‌دهنده‌ی دیگر برای مشتریان بسیار کمتر می‌شود. زیرا به راحتی می‌توانند با یک کلیک ارائه‌دهنده‌ی دیگری را انتخاب کند. همچنین مشتریان هرجا که باشند، امتیازات و سابقه‌ی سفرهای خود را همراه دارند و با این انتقال، اعتبار خود را از دست نمی‌دهند. به این ترتیب می توان گفت که این عرصه دیگر چندان به کرانستانی که نسیب طالب می‌گفت شبیه نیست یا حداقل کرانستان از میان سرویس‌های مختلف، به جنگی احتمالا شدیدتر، میان پروتکل‌های مختلف برای زنده ماندن تبدیل می‌شود. (همانطور که بیت‌کوین و اتریوم و TON برای زنده ماندن می‌جنگند.) البته این تغییر زمین بازی کرانستان از شرکت‌ها به پروتکل‌ها چندان بی‌سابقه هم نبوده و قبل از این، جنگ میان حکومت‌ها، ادیان و قبیله‌ها هم نمونه‌ای کرانستان اما ملایم‌تر بوده است که با ایجاد کرانستان‌های جدیدتر، آرام‌تر شده‌اند یا حداقل اهمیت خود را از دست داده‌اند.

۲۰۱۷ READING CHALLENGE

همانطور که انتظار دارید قرار نیست از پست‌های من چیز خاصی در بیاد. پس Skip as you wish.

پارسال بهمن ماه بود که به شدت احساس بی ثمر بودن بهم دست داده بود و نمی‌دونستم که باید چیکار کنم. طول روزم پر بود اما نتیجه‌ای نداشت. دنبال یه گزینه آلترناتیو بودم. همون موقع‌ها بود که تصمیم گرفتم کتاب خوندن رو به صورت جدی‌تر از همیشه دنبال کنم. دیروز توی اکانت گودریدزم می‌گشتم که دیدم از هدف‌گذاری‌ای که در تعداد کتاب‌ها برای این سال میلادی داشتم هم گذر کردم. یعنی انتظار داشتم ۲۴ تا بخونم، ولی الان ۲۸ امی رو تموم کردم. ضمنا کل کتاب‌هایی که تا الان خوندم ۵۳ جلد بوده که یعنی نصف بیشترشون رو در همین امسال خوندم.

این جمله هم شرمنده‌کننده‌ست (از این که قبلا خیلی کم می‌خوندم) و هم خوشحال‌کننده (که رشد خوبی داشتم). ولی به هر حال قرار نیست اینجا بیام از خودم همش خوب بگم یا اصلا از کسی خجالت بکشم که اینطور بودم. بلاخره هرچی بوده گذشته و اون ایمان شخص دیگری بوده که در آن زمان می‌زیسته. همانطور که ایمانِ فردا هم شخص دیگر خواهد بود. این کتاب خوندن رو واقعا دوست دارم. البته از وقتی که رفتم سر کار یکم سختتر شده شرایط. معمولا صبح‌ها توی ماشین مطالعه می‌کنم و گاهی شب‌ها قبل خواب. ماشاالله ترافیک تهران هم جوری هست که بشه روی این مدت زمان حساب ویژه‌ای باز کرد.

البته نمی‌دونم چرا در همین مدت که کتاب خوندن رو بیشتر انجام میدادم، میزان متمم خوندنم به شدت افت کرد. قبلا از روی عادت به سایت متمم سر می‌زدم و یکی دو تا مطلب می‌خوندم اما الان شاید ماهی دوبار به متمم سر بزنم. شاید هم چون مطالب متمم برای من در عمل چندان کاربرد نداره. البته قبل از این هم، قسمت‌هایی از مطالعاتم در متمم چندان کاربردی نبود اما باعث نمی‌شد ناامید بشم. فکر می‌کنم وقتی مطالبی که از سری «توسعه فردی» می‌خوندم کم شد، این حس در من شدت گرفت. و البته خوندن کتاب‌های کاربردی، استاندارد جدیدی برام تعیین کرد. ضمنا وقتی دیدم که کارهای مدیریتی برام جذابیت چندانی نداره، باز هم از متمم دورتر شدم.

ولی به هر حال اونقدر متمم رو دوست دارم نمی‌تونم بهش سر نزنم و گاهی دلم براش تنگ میشه میرم ببینم چه تغییراتی کرده تا حداقل با امکانات جدیدش آشنا بشم و اگه یک روزی دوباره خواستم برگردم بهش، مثل اصحاب کحف برخورد نکنم.

این بود انشای من

تحلیل محتوای وبلاگ محمدرضا

در ادامه مسخره‌بازی‌هایی که اخیرا با ابزارهای هوش مصنوعی دارم، به بخش تحلیل متن رسیدم. الان دارم با مدل Word2Vector کار می‌کنم. این مدل کارش اینه که تعداد زیادی متن رو می‌خونه، و صرفا از روی محیطی که اون کلمه درش قرار داره، معنای اون رو پیش‌بینی کنه. (با خود کلمه و حروفش کاری نداره.) البته دقیقا نمی‌تونه بگه این کلمه چه معنی‌ای داره. اما میتونه کلمات دیگه‌ای که در یک فضای معنایی مشابه اون قرار دارند رو تشخیص بده. مثلا کلمات بد و خوب، با این که متضاد هم هستن، در یک فضای معنایی قرار می‌گیرن، چون میشه به جای همدیگه استفاده کنیم. (هرچند معنی کاملا عوض میشه، اما جمله بی‌معنی نمیشه) حالا که سیستم به این شناخت از کلمات رسید می‌شه این درک حاصله رو روی تصویر هم نشون داد، جوری که کلماتِ با فضای معنایی مشابه، به همدیگه نزدیک‌تر باشن.

از اونجایی که این سیستم لازم داره حجم زیادی از متن رو به عنوان خوراک دریافت کنه، با خودم گفتم چه جایی بهتر از وبلاگ محمدرضا شعبانعلی؟ در نتیجه یک خزنده (Crawler) نوشتم که متن تمامی پست‌ها و کامنت‌های اونجا رو ذخیره کنه. (مدل ساده‌ی شده‌ی کاری که گوگل می‌کنه.) حاصل نهایی کار شد این عکسی که می‌بینید. چند قسمت خیلی جالب برای من داشت. مثلا سیستم تونسته  ضمیرها رو تشخصی بده و کنار هم قرارشون بده. (پایین سمت راست) یا تمامی افعال هم‌خانواده کنار همن. یا کلمات «هرگز» و «اصلا» تقریبا روی هم قرار دارن. همچنین «تنها» و «فقط». و…

تحلیل متن فارسی

برای شلوغ نشدن عکس، فقط ۵۰۰ تا از کلمات رو توی عکس نشون دادم. برای دیدن در اندازه‌ی بزرگ‌تر، روی عکس کلیک کنید.

پی‌نوشت۱: کلمه‌ی «شعبانعلی» دقیقا کنار «عزیز» و «جان» نشسته. چقدر هم که درسته 🙂

پی‌نوشت: محمدرضای عزیز. در حین خزیدن در وبلاگت، به این نتیجه رسیدم که ظاهرا پست لحظه نگار خودت مشکل داره. حداقل برای من که اصلا نشون داده نمیشه. نمی‌دونم مشکل از منه یا نه. خواستی یه بررسی بکن.