#بامتمم: عکس‌های دسته جمعی + تعدادی عکس دو نفره منتظر صاحبانشان

اول از همه باید به غیر حرفه‌ای بودن خودم اعتراف کنم. از بس ذوق زده شده بودم بعد همایش که عکس‌های دسته جمعی رو بدون اینکه نگاه کنم همینطوری بین دوستای متممی پخش کردم. بعدا که نگاهشون کردم گفتم ای دل غافل عجب عکس آبروبری :)) دوربین کج، ترکیب بندی بد،… این شد که نشستم روی همه ادیت‌های اولیه رو پیاده کردم تا حداقل دوستان متممی روشون بشه اونو جایی نشون بدن. ضمنا حجم اون عکس‌هایی که منتشر شده بود حدود یک مگابایت بود. این شد که تصمیم گرفتم یه اعلامیه بدم و بگم که می‌تونید از لینک پایین، همه‌ی عکس‌های دسته جمعی ادیت شده رو با حداکثر کیفیت (بین ۵ تا ۳ مگابایت) دریافت کنید. امیدوارم اگه قراره عکسی از دوربین من تو وبلاگشون بمونه، اینا بمونه تا حداقل چیزی هم از آبروی بنده ایضا :)) (قابل توجه امین کاکاوند که یه نسخه آپلود کرده.)

عکس های دورهمی متمم ۱۳۹۶

ضمنا توی همون لینک تعدادی عکس از دوستان متممی با محمدرضا شعبانعلی هست که طبق قرارمون باید تا آخر امشب بیان دنبالشون. من که شمارشون رو نگرفتم ولی امیدوارم اونا اسم منو فراموش نکرده باشن. حداقل «مریم میم» عزیز رو که یادمه. 😉

یکی از عکسایی که خودم دوستش داشتم رو اینجا می‌ذارم. اگه می‌خواید می‌تونید بقیه رو توی همون لینکی که بالا گذاشتم ببینید.

گردهمایی متمم

یه لینک پیدا کردم در مورد سرنوشت اعتماد کردن در جامعه. اونقدر جالبه که دلم نمی‌خواد همینطوری لینک بدم بهش. هروقت تونستم توضیحی در خور شأنش بنویسم بهتون معرفی می‌کنمش.

الگوریتم ژنتیک برای یافتن هدف زندگی

یه متد جالبی توی هوش مصنوعی هست که من خیلی بهش علاقه دارم، به نام الگوریتم ژنتیک. وقتی استفاده میشه که ما میتونیم تطابق هر جواب با مسئله رو حساب کنیم، اما روش رسیدن به جواب رو نمیدونیم. مثلا می‌خوایم یه شبکه عصبی بنویسیم که بره خودش سوپرماریو (قارچ‌خور) بازی کنه؛ از روی امتیاز یا تموم کردن بازی، راحت میشه فهمید کی بهتر بازی کرده اما سخته که خط به خط برنامه نویسی کنیم که یه سیستم بتونه خودش سوپرماریو بازی کنه. این موقع ریش و قیچی رو میسپریم دست هوش مصنوعی.

توی الگوریتم ژنتیک، یه محیط داریم و تعداد زیادی گونه. هر گونه یک جواب محتمل هست برای سوالِ این محیط. یعنی صدتا شبکه عصبیِ شانسی ساختیم و می‌خوایم ببینیم کدوم یکی از اینا می‌تونه بازیِ سوپرماریو رو تموم کنه. قاعدتا وقتی شانسی شبکه عصبی میسازیم، همشون توی بازی گند می‌زنن. اما بلاخره یکی کمتر و یکی بیشتر. مثل هدف‌های دوران کودکی که خیلی آبروبر هستن. خوب حالا می‌زاریم همه شبکه عصبی‌ها یه دور بازی کنن ببینیم چند مرده حلاجن و چند امتیاز میتونن کسب کنن. یا آرزوهای کودکیمون رو یکی یکی امتحان میکنیم ببینیم چقدر ممکنه و یا اگر ممکنه چقدر بهمون حال میده. خلاصه الان باید همه رو رده بندی کنیم. حالا کارِ این نسل تموم شده و باید نسل جدید تولید بشه. میایم شبکه عصبی‌های مختلف رو با هم شانسی قاطی می‌کنیم، یا یه کوچولو شانسی تغییرشون میدیم. البته اینم باید در نظر بگیریم که احتمالِ ترکیب شدنِ شبکه‌هایی که بهتر کار کردن باید بیشتر باشه. و اونایی که در مرحله ی قبلی خیلی ضعیف بودند باید حذف بشن. واسه آرزوها و هدف‌ها هم همین صادقه. یعنی اونایی که خیلی پرت بودن رو دور میریزیم و اونایی که خوب بودن رو با هم قاطی میکنیم یه چیز جدید بدست بیاد. حالا محاسبات نسل جدید رو دوباره انجام میدیم. یعنی میبینیم هر شبکه یا هدف چقدر به درد می‌خوره و اونا رو رتبه بندی میکنیم و دوباره با هم قاطیشون میکنیم. هربار که این پروسه رو تکرار می‌کنیم به جواب بهتری می‌رسیم. پس قاعدتا باید بعد از چند [صد] نسل جواب‌های بسیار معناداری داشته باشیم.

جالبه که وقتی داریم اینجوری مسئله رو حل میکنیم، ممکنه مسئله اصلا جوابِ یکتا نداشته باشه اما توی هر نسل به جواب بهتری می‌رسیم. زندگی هم همینه. هر دفعه به جواب بهتری میرسیم اما هیچوقت یه جواب نهایی برای اینکه چه هدفی داشته باشیم یا اینکه چطوری زندگی کنیم نخواهیم داشت.

یه چیز جالبتر اینکه این شبکه‌ها به صورت ثابت پیشرفت نمیکنن. یعنی گاهی چند نسل می‌گذره اما هیچ پیشرفتی حاصل نمیشه و به نظر میرسه که دیگه به آخرش رسیدی و دیگه بیشتر نمیتونی پیش بری. (خط آبی در تصویر زیر) حتما این حس رو توی زندگی هم تجربه کردین. اما دقیقا همین موقع یهو یه اتفاق باعث میشه که شبکه یه جهش حسابی داشته باشه و دوباره این روند ادامه پیدا کنه. خیلی شبیه زندگی واقعیه نه؟

این متن از این نوشته‌ی امین آرامش عزیز الهام گرفته. برایش آرزوی گونه‌های مناسب، محاسبات قوی و جهش‌های سریع دارم. 🙂

راستی: منم پنج شنبه D-14 هستم :))

زندگی به پیش

چند ساعت دیگه مامان بابام میان تهران. این بار که می‌بینمشون، سربلندتر از همیشه‌ام. چرا؟ چون دارم مستقل میشم. حداقل از نظر مالی. چون نتیجه‌هاشون داره جواب میده. چون حرص و جوش‌هاشون بی‌نتیجه نمونده. نمی‌دونم این حرص و جوش‌ها از کی شروع شد. از زمانی که مدرسه ابتدایی می‌رفتم یادمه که بود. زمانی که با وجود مشکلات مالی منو فرستادن مدرسه خصوصی تا بهتر درس بخونم. یادمه وقتی تیزهوشان قبول شدم چقدر خوشحال شدن و وقتی تو راهنمایی نمره‌هام افت کرده بود چقدر ناراحت بودن. سال سوم دبیرستان وقتی دیدم چقدر ناراحتن، شروع کردم دوباره درس خوندن. اینبار حتی فشاری هم برای درس خوندن روم نبود. ولی برای شاد کردنشون خوندم و وقتی نتیجه گرفتم بیشتر از اینکه برای خودم شاد باشم، برای اونا خوشحال بودم. وقتی رتبه‌ی کنکورم اومد، خودم یه گوشه ایستاده بودم و اونا بودن که داشتن بالا پایین می‌پریدن از خوشحالی. منم از دیدن حال اونا شاد بودم.

طی صحبت‌های زیادی، رشته‌ی برق رو انتخاب کردم. بابام از بچگیم، رویای دکترا و پست‌دکترا تو هاروارد برای من میدید. ولی وقتی اومدم دانشگاه از برق متنفر شدم. درس نمی‌خوندم. باز اونا بودن که بیشتر از من ناراحت بودن. این همه سال تلاش کرده بودن، حالا که پسرشون رفته دانشگاه شریف، میگه می‌خواد انصراف بده. یادمه چقدر اضطراب داشتن اون روزها. به همین خاطر دیگه هیچ‌وقت حرفش رو نزدم. هرچند به سختی خودمو راضی کردم تا بهش فکر نکنم.

به هر بدبختی که بود دارم فارغ‌الدانشگاه میشم. دارم یه جا مشغول به کار میشم. نه به عنوان یه مهندس برق، بلکه به عنوان دیتا ساینتیست. (Data Scientist). کار سختی بود که با رشته‌ی برق به عنوان دیتا ساینتیست کار کنم. توی ۴ سال گذشته زمان زیادی رو از دست دادم. اول که اومدم دانشگاه یکم سعی کردم با درسا کنار بیام ولی دیدم نمیشه. درس نمی‌خوندم. توی اینستاگرام ول بودم. نمی‌دونم چی شد که محمدرضا شعبانعلی رو از اونجا پیدا کردم و دنبالش کردم. (فالو نه، واقعا دنبالش کردم.) فرض کن؟ یه آدمِ ول معطل از توی اینستاگرام با محمدرضا شعبانعلی آشنا میشه! شروع کردم به خوندنِ وبلاگ برای فراموش کردن و بعدش روزنوشته‌ها و بعدش متمم. چقدر عوض شدم در این مدت. بعدش آشنا شدم با وحید شیرازی. دوباره دنیام عوض شد. اگه وحید نبود قطعا به حوزه دیتا علاقه‌مند نمی‌شدم. چقدر پشتیبانیم کرد. دمش گرم. باید یه کمشو جبران کنم براش. اما هنوز کاری ازم بر نمیاد. ولی یه روزی جلوی وحید هم سربلند خواهم شد.

خلاصه ۴ سالِ من به هرچیزی غیر از خوندنِ درسِ اکادمیک گذشت. اگه از اول رشته‌ی کامپیوتر بودم شاید الان می‌تونستم دیتا ساینتیست بهتری باشم. ولی مطئنم نه با محمدرضا شعبانعلی آشنا می‌شدم نه با وحید شیرازی. نه چیزی از خودم می‌فهمیدم نه از زندگی. می‌شدم یه شریفی عادی که مشخصه‌ی اصلیش هدف نداشتن یا داشتنِ هدف‌های چرته. از همونا که بدون فکر اپلای می‌کنن میرن یه زندگی کوفتی رو اونور ادامه میدن. فکر می‌کنم توی این معامله، با این که زمان رو باختم ولی نسبت به دنیا اینسایت پیدا کردم. کلی کتاب خوندم. کلی کار کردم که یه شریفی عادی نمی‌کنه. تجربه کردم. زندگی کردم. یه فصل جدید از زندگیم داره شروع میشه. امیدوارم بیشتر از همیشه ازش استفاده کنم. دیگه وقت کار کردنه.

پی‌نوشت: دیشب شروع کردم به خوندن کتاب «اقتصاد فقیر» از ابهیجیت بنرجی. به نظر خیلی جالب میاد.

دِ آخه نامسلمون

امسال دیگه روزه نگرفتم. تا آخرین ساعات شروع ماه رمضون هم داشتم بهش فکر می‌کردم. سال‌های قبل بدون هیچ تردیدی هر روزی که برام امکان داشت رو گرفتم. هیچ تنبلی هم در این موضوع نداشتم. بعضی روزها از صبح می‌رفتم بیرون تا بعد از افطار بیرون بودم و گاها جاهایی بودم که از هوای بیرون و زیر آفتاب خیلی گرم‌تر بود. خانواده هم توصیه اکید می‌کردن که یکم آدم باشم وگرنه ضعف می‌کنم. ولی من حتی روزهایی رو تجربه کردم که در طول دو روز، اندازه یه وعده نخوردم اما چند برابر روزهای عادیم کار کردم. این‌ها رو برای فخر فروشی نمی‌گم (هرچی بود فروختم دیگه 😅) می‌خوام بگم تنبل نیستم. یا حداقل پیش زمینه ذهنی علیه روزه ندارم که این حرفو می‌زنم.

پارسال علاوه بر روزه شکم، روزه‌ی اینستاگرام هم گرفتم. پسوردم رو روز قبل ماه مبارک دادم به دوستم و گفتم تحت هر شرایطی تا یک ماه اکانتم رو بهم پس نده. چون فکر می‌کردم اینستا هم مثل غذا خوردنِ الکی یه نوع دلبستگی غیر مفیده. یه کاری که از روی عادت خیلی وقتا انجام میدیم و فایده‌ی چندانی هم برامون نداره. و میشه بدون اون هم زندگی کرد. این کارم باعث شد در طی چند ماه آینده دلبستگیم به اینستاگرام کمتر بشه و در نهایت بعد از چند ماه، کلا ترکش کردم. الان که به اون دوره فکر می‌کنم می‌بینم بین اون دو تا روزه‌ای که گرفتم، روزه‌ی اینستاگرام بیشتر برام مفید بوده. حداقل این روزا خیلی بیشتر تاثیرش رو احساس می‌کنم.

این باعث شد که یه بار دیگه به روزه گرفتن‌هام فکر کنم. اول نشستم فکر کردم امسال چه چیزی رو می‌تونم جایگزین روزه‌ی اینستاگرامم کنم. چون دیگه اینستایی نبود که بخوام براش روزه بگیرم. (هرچند هنوز خیلی‌ها برای چیزی که نیست حکم شرعی صادر می‌کنن.) و البته می‌تونستم چیزی هم جایگزینش نکنم. (دوباره مثل همون خیلی‌ها که چشمشون رو دنیای جدید بستن.) ولی تصمیم گرفتم اینکار رو با تلگرام بکنم. انجام این کار برام خیلی سخت تره. چون بعضی از کارهای دانشگاهیمم باید با تلگرام انجام بدم و اصلا صرف نظر از کارهای دانشگاهی، دلبستگیم بهش بیشتر از اینستاگرام بوده و هست. خلاصه تصمیم بر این شد که از سحر تا افطار به تلگرام سر نزنم. از افطار تا سحر رو به خاطر کارهای دانشگاهی به خودم تخفیف دادم. ولی وقتی داشتم تلگرام رو از بین گزینه‌های دیگه مثل نرفتن به سایت‌های خبری، فیسبوک، تویتر و … انتخاب می‌کردم، دلم نیومد گزینه‌های دیگه رو کنار بزارم. یعنی هرچقدر بالا پایین کردم دیدم اگه قرار باشه عادت‌های غیرمفیدم رو از لحاظ اولویت برای ترک کردن فهرست کنم، غذا خوردن خیلی پایین‌تر از این گزینه‌ها قرار می‌گرفت. نتیجه این شد که روزه‌ی شکم با روزه‌ی سایت‌های خبری و سوشال مدیاها جایگزین شد.

البته همه‌ی این‌ها برمی‌گرده به برداشت شخصی من از روزه که حکمت اون رو ترکِ عادت‌های غیر مفید و غیرضروری می‌دونم. البته سهم دیگه‌ای هم برای درک کردن محرومان و کمک به اون‌ها قائلم که اگه اون رو می‌خواستم دخالت بدم روزه‌ی شکم (به این شکل رابج در جامعه) اصلا حرام بود. آخه اگه قصد «درک کردن» محرومان باشه، هیچ خانواده‌ی معضلی موقع افطار و سحر اندازه بلانسبت گاو تناول نمی‌کنه. تازه اونم با این تنوع غذایی که ما داریم. همچنین اینقدر تو خونه نمی‌شینه و کارهاش رو سبک نمی‌کنه که ما به بهانه‌ی روزه بودن می‌کنیم. ساعت کاری‌ها نه تنها کم، بلکه غیر قابل پیش‌بینی هم میشه. یعنی هرکی تو یه ساعتی کار می‌کنه و اصلا نمیشه انتظار داشت کارهای مملکت طبق روال پیش بره. اگر هم قصد «کمک کردن» محرومان باشه، با این افزایش مصرف مواد غذایی که در طی ماه رمضان مواجه هستیم و به تبعش قیمت‌ها هم افزایش پیدا می‌کنه، سفره‌ی محرومان در این ماه کوچک‌تر هم میشه. (به نقل از استاد فیضی که می‌دانم در نقل دقیق وسواس دارد اما منبعش را پیدا نکردم: سرانه‌ی مصرف غذا در کشور در ماه رمضان دو تا سه برابر می‌شود.) یکی نیست بیاد بگه آخه ملت نامسلمون. شما اگه روزه نگیری که بیشتر لطف می‌کنی هم به خودت، هم به بقیه مسلمانان.

کاغذپاره الصاقی به زاکربرگ

زاکربرگ (بنیان‌گذار فیسبوک) یه زمانی تو هاروارد درس می‌خوند. از سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۴. برای اینکه فیسبوک رو بتونه اداره کنه، ترک تحصیل کرد و هیچ وقت مدرک نگرفت. و البته می‌دونیم که چه موفقیت‌هایی تو کسب و کارش بدست آورد. الان دانشگاه هاروارد هرطور که شده مدرکشو چسبونده به زاکربرگ.

این مدرک چیزی به زاکربرگ اضافه نمی‌کنه. اما این هاروارده که داره با پیوند دادن اسم خودش و زاکربرگ سود می‌بره.